تبلیغات
سینا پناهی . نفرینم کن به خاطر بی فرجامی لحظات - من از نگاه پدرم حسین پناهی در نوشته به اسم بوته کتیرا (صفحه 76کتاب سالهاست که مرده ام)
 
من  و حسین پناهی (پدرم)

بوته ی کتیرا  (بابا و من و سیرک زندگی.......)صفحه 76کتاب سالهاست که مرده ام

 در  یکی از تابستان های چرک و نا امن بنی هاشم
 در اوج بی پولی
 یک اسکناس هزار تومانی طیِ یک کنکاش بی دلیل
 لای کتابِ باد هرجا که میخواهد می وزد برسون پیدا کردم
انتقال احساس در آن لحظه
مثل خوابِ کرولال ها تعبیر نشده در ابدیت گم شد !
کشفِ آ برایم از همین جنس بود است .
در ظلل ظلمات یاسهای فلسفی
در کنکاش شبهای داغِ بی انگیزه گی ،
او را به لبخندِ منحصر به فردش از لابه لاییِ لحظه هاپیدا کردم
لبخندی صرفا برای شخص دوم !
اوایل عادتم شده بود
که بنشینم به  صدای آشنای در زدنِ مرگ گوش بدهم !
درآن وحشت
بیشترین لبخندهای او اعتمادی توصیف نا پذیر بود !
بر عکس همه رویاها و کابوس ها
که به بی نهایت می پیوندند،
لبخند او از بی نهایت به من نزدیکُ ونزدیکتر می شود !
چیزی شبیهِ به زگوله ای آویز بر کُتِ نبودِ سه سالگی ام !
و بعد صدای تاپ تاپ قلبِ کوچک او بود !
قلبِ کوچکی که بعد ها فهمیدم کودکی نکرده است !
توصیفِ مالیکیت های حسی هم همان تعبیرِ خوابِ و کر و لال هاست !
سه ماه گذشت ،
 چون شهری بی خبر به تسخیرِ خصلت های یگانه اش در آمدم !
نگاه....
روزهایی که صمیمانه ترین حالت به نگاهش فکر میکردم
موهای تنم از ترس سیخ شدند !
آخر آن چشم ها  برایم خیلی آشنا بودندُ و بودندُ و بودند !
تا درک این که در صمیمانه ترین حالات ِ فکر کردن به آنها ،
دریافتم این چشم ها چشم های کودکیِ خودِ منند !
منی که هرگز در کوچکی کودکی نکرده ام !
حیرتُ لبخند تفکیک ناپذیرِ منُ او
بر پشتک واروهای خرسِ مرگ در سیرکِ زندگی !
دم پائی هایش را به من می داد
و خود پا برهنه مرا به تماشای درختِ انجیر دعوت می کرد !
فهمیدم دوست داشتن چقدر با عشق  تفاوت دارد !
سیبِ سبزِکال را او بود
و سیبِ جگریِ پلاسیده من!  
روزی که مجابِ بعثتِ معجزه ی حضورش شدم ،
دیگر فصلی جدا نشدنی از وجودم شده بود !
کُنج کاوانه به دنبالِ خواستگاهش به درون ِ خودم شدم !
احساسی بود حوالیِ ریشه قلبم !
کج می شد تا تعادلی به جهانِ کج و معوج دورُ برِمان بدهد !
قاصدک های سرخِ نگاه او
و سایه ی نیِ لرزانِ خیالِ من بر آبِ برکه ها...
گاه اورا میبینم
که در حاشیه جاده یی خاکی ،
هم راه با سگی نامرئی
فدم زنان فصلِ ننوشته یی از آخرین داستانش را مرور می کند !
چه از بی نهایت به من نزدیک می شود !
نزدیکُ  نزدیکتر...
چیزی  شبیهِ  زنگوله ی آویز بر کُتِ بلندِ سه ساله گی ام  !

 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 16 مهر 1396 01:31 ق.ظ
خانواده ام همیشه می گویند که من وقت خود را در شبکه خالی می گذارم، اما می دانم که روزانه با دانستن این مطالب خوب، دانش می گیرم.
دوشنبه 30 مرداد 1396 04:28 ب.ظ
I get pleasure from, cause I discovered exactly what I used to be taking a look for.

You've ended my four day lengthy hunt! God Bless you man. Have a nice day.
Bye
دوشنبه 9 مرداد 1396 08:29 ب.ظ
I don't know if it's just me or if everybody else encountering
problems with your website. It seems like some of the written text
in your posts are running off the screen. Can someone else please provide feedback
and let me know if this is happening to them as well?
This could be a issue with my internet browser because I've
had this happen previously. Many thanks
یکشنبه 4 تیر 1396 06:25 ب.ظ
بسیار قلب از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن دلنشین در آغاز آیا واقعا حل و
فصل خوب با من پس از برخی از زمان.

جایی در سراسر جملات شما
در واقع موفق به من مؤمن اما فقط برای while.

من این مشکل خود را با فراز
در منطق و شما ممکن است را خوب به پر
کسانی که شکاف. که شما که می توانید انجام من را مطمئنا بود تحت تاثیر قرار داد.
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 04:55 ق.ظ
بسیار ریشه از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن مناسب در آغاز آیا واقعا نشستن خوب با من پس
از برخی از زمان. جایی در سراسر پاراگراف شما در
واقع موفق به من مؤمن متاسفانه تنها برای کوتاه در
حالی که. من هنوز کردم مشکل خود را با جهش در مفروضات و یک ممکن است را خوب به پر کسانی که شکاف.
که شما که می توانید انجام من را بدون شک تا پایان تحت تاثیر قرار داد.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 09:45 ق.ظ
Hiya! I know this is kinda off topic but I'd figured I'd ask.

Would you be interested in trading links or
maybe guest authoring a blog post or vice-versa?
My site addresses a lot of the same subjects as yours and
I feel we could greatly benefit from each other. If you are interested feel free
to send me an email. I look forward to hearing from you!
Wonderful blog by the way!
دوشنبه 20 شهریور 1391 04:07 ب.ظ
این روزها حجم زیادی از خدا را نفس می کشم
من مقدس شده ام
و شاید به پایان زندگی ققنوس رسیده ام
دلم برای پروانه های آبی کوچک تنگ می شود وقتی در امتداد کودکی دلتنگم
کسی مرا نخواهد فهمید
مرا زمستان با خود برده است گویا ....
جمعه 3 شهریور 1391 08:18 ب.ظ
سلام یادگار استاد بزرگم.سینای عزیز
اینم ادرس وبلاگم
www.alifarhadib.blogfa.com
دوشنبه 9 مرداد 1391 12:32 ب.ظ
خدا چرا حسینمو ازم گرفتی چرا چرا چرا؟
به خدا اشک تو چشام جمع شده
هیچکس به اندازه من استادمو دوست نداشت
کاش بودی...
سینا پناهیسلام دوست عزیز !
ادرس وبلاگت اشتباه وارد کردید برای سر زدنم لطفا اصلاح کنید !
پنجشنبه 29 تیر 1391 01:24 ب.ظ
عالی بود سینا جان خوشحالم که یک قدم به درک شعر پدرت و یک قدم به حال و احوال کودکیت نزدیک تر شدم،کودکی تمام دهه ی شصتیها تقریبا همین گونه گذشت...
شنبه 3 تیر 1391 08:59 ق.ظ
چه تفسیر قشنگی..! منحصر به فرد و دوست داشتنی و صمیمی..
پنجشنبه 18 خرداد 1391 11:24 ب.ظ
خیلی زیبا بود
یکشنبه 14 خرداد 1391 02:27 ب.ظ
روزی که مجابِ بعثتِ معجزه ی حضورش شدم ،
دیگر فصلی جدا نشدنی از وجودم شده بود !

ای روزگار...
یکشنبه 14 خرداد 1391 01:22 ب.ظ
خیلی خیلی زیبا بود مرسی سینا جان
سینا پناهیممنون افشین عزیز
جمعه 12 خرداد 1391 03:30 ب.ظ
درود
كودكی نكرد اما سادگی كودكان را همواره بر چهره غمگین و مهربانش میهمان داشت
معانی و اندیشگان ژرف و فیلسوفانه اش را در پناه كلماتی ساده و بی ریا،اما روان چون گذر نسیم از میان گندمزاران و و رؤیاگونه چون غروب خورشید كوهساران و لطیف و آهنگین چون ترنم چشمه ساران بیان میكرد.
یادش گرامی باد كه هرگاه جمله ای بكر و ناب میابم،نام حسین پناهی را در آن مجویم
پسر كو ندارد نشان از پدر ....خداییش كار شما از نشان و شباهت گذشته
سبز باشید
پنجشنبه 11 خرداد 1391 12:29 ب.ظ
سلام داش سینا
باور کن خیلی دلم برات تنگ شده
خیلی خوب نوشتی
سینا پناهیسلام
قربان دلت برادر
سه شنبه 9 خرداد 1391 12:27 ق.ظ
زاویه نگاه حسین پناهی به زندگی همیشه واسم تازگی داشته
روحش شاد
شنبه 6 خرداد 1391 12:17 ق.ظ
سلام.
برای نوشتن بهانه ای لازمه.این بهانه رو شما به دستم بدید.یه سر به وبلاگ من بزنید و به اولین نوشته ی من نظر بدید.یا مینویسیم و یا نه...منتظرم
سینا پناهیبه چشم
جمعه 5 خرداد 1391 11:14 ب.ظ
گاه گداری از لابه لای همین لغات درهم ریخته،سراغ کودکی خویش می گردم و یکباره عایدم می شود که جا زده است همه ی جملات از خلق خاطره ای در باب معصومیت من...
ما در سه سالگی خویش می میریم...درست زمانی که یادمان می دهند:آب را نه با کاسه ی دست که با لیوانی درشت باید نوشید...
سینا پناهیپر معنا مثل همیشه
جمعه 5 خرداد 1391 09:26 ب.ظ
سینا... از کودکی همواره فیلسوف بوده
و در سیاهی چشمانش همیشه نوری میدرخشد...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


سینا پناهی . نفرینم کن به خاطر بی فرجامی لحظات
انسان پرنده ای است با آوازهای مسموم. (حسین پناهی)
درباره وبلاگ

به فصل فصل زندگی ام
نگاه کردم
دیدم سال به سال
تنها و تنهاتر می شوم .
خدای من !!!!!!!!!!!!!
عروسک دست ساز من هم
مرا فروخت .

سینا پناهی

مدیر وبلاگ : سینا پناهی
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
Instagram