تبلیغات
سینا پناهی . نفرینم کن به خاطر بی فرجامی لحظات - ادبیات پاره پوره ام که به خودم شبیه است و فلسفه معکوس تاریکم که به ذهن ناقصم شبیه تر !
 

  ارزش در ذهن ناپایدار فتالیست ها

همه چیز از  جایی  شروع می شود !

 میپرسن چه کار میکنی ؟

میگم می نویسم

می پرسند : نه کار اصلیت چیه ؟

می گم :   شعرمی نویسم

انگار که نشنوند دقیقا قسمت نویسنده اش را

دوباره تکرار میکند  این سوال را هی تکرار می کند تکرار می کنند تکرار می کنند....

اینقدرکه تو مجبور بشی و بگی بی کارم  !!!!!!!!!!!!!!!

برق از چشمانشان می پرد و دقیقا این همان کلمه ای بود که می خواستند در این لحظه

  تیرشان مستقیم به هدف خورده است  بی درنگ شروع می کنند به گفتن  

 انگار  که فجیعترین ، بدبخت ترین ، بیچاره ترین ، درمانده ترین ، مفلوکترین موجود روی زمین باشی  با تخصص خاص خودشان که دسته کمی از نیش افعی ندارد می گویند : آخر این هم شده کار بیچاره ،خاک بر سرت برو و به فکر کاری باش که پول در آن باشد خسته نشدی از اینکه همش یکجایی دل خوشی الکی خوش ، این و آن را ببین  مثلا فلانی !

  و باور کنید  فلانی مثالشان روحیست غریب در کت و شلوار غریبتر که   صبح ها سرکار می رود  و شبها خسته به خانه بر می گردد و ضامن خوبی است برای وامهایشان  ، موجودی که فقط حفظ بقاء میکند که فکر کنم زیست شناسان به آن موجود می گویند جاندار !

  و من برای اینکه گوینده  ، دل شیشه ای اش نشکند ،  تایید میکنم و به انها امید آینده روشن خودم را میدهم با این راهنمایی ها و اینکه چرا تا الان به فکر خودم نرسیده بود و با کلی تشکر و  از نشان دادن این راه طلایی انها  را به نوعی ساده ارامشان میکنم که دست از سرم بردارند و خدا میداند که چقدر شعر و موضوع برای شعر را از ذهن ناقصم پراندند در حضور نابه هنگامشان .

انها نمی دانند که در واقعیت زمان اصلی ترین عنصر است و در فکر و خیال همه چیز بدون زمان و   شکل میگیرد .  ادمهای را که اگر کمی در زندگی خودشان اینگونه متفکرانه فکر میکردند بر قلل رفیع دانایی  و رفاه  بودند . سد زندگی خودشان به هزاران پترس نیاز دارد .  انسانهای که اگر از انها بپرسی اول خدا بعد پول یا اول پول بعد خدا  به طور غیره قابل باوری در سفسطه ای حساب شده  معنای هر دو را یکی میکند و تو به عنوان تنها مخاطب سخنرانیشان نمی فهمی کدام تعریفش برای پول بود و کدام  خدا  .انسانهای که اگر کتاب را در دستشان بگزاری بی هیچ توجهی به عنوان و مطالبش به هزاران قایق و هواپیماو مرغابی و ....تبدیلشان میکنند برای سر گرمی بچه هایشان یا کرسی خوبی میشود برای نشستن و خاکی نشدن شلوارشان (البته منهای کتابهای از این قبیل :( چگونه با جنس مخالف رابطه بر قرار کنیم. رازهای که همسران باید بدانند ،1000000000راه برای همخوابگی با همسر و ...)

 اینجاس اینجاست که دربکراند آسمان تنهای دلم هیچ پرنده ای  پر نمی زند و جزیره های کوچک احساسی ام را یکی یکی به زیر بغض شور ابِ ذهنم میبرم ، تا مطلق تنها باشم .

و  بدون هیچ ادعایی عنوان می کنم من سینا پناهی  با ادبیات پاره پوره ام که به خودم شبیه است و فلسفه معکوس تاریکم که به ذهن ناقصم شبیه تر ، یک نویسنده ام ،شاعری که از کودکی به روز میگفت شب و به شب میگفت روز و اینگونه جهانم منظر تازه یافت و بعدی تازه تر .

خرداد 1391





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 3 شهریور 1396 12:42 ب.ظ
Thanks for finally talking about >سینا پناهی .
نفرینم کن به خاطر بی فرجامی لحظات
- ادبیات پاره پوره ام که
به خودم شبیه است و فلسفه معکوس تاریکم که به ذهن ناقصم شبیه تر !

<Liked it!
دوشنبه 23 مرداد 1396 03:45 ب.ظ
Does your blog have a contact page? I'm having a tough time locating it but, I'd like to send you an e-mail.
I've got some ideas for your blog you might be interested in hearing.
Either way, great site and I look forward to seeing it improve over time.
شنبه 27 شهریور 1395 01:59 ق.ظ
سینای نازنین
در لحظه ی ارسال دیسکانکتی های زیادی داشتم و پبام هام پیاپی ارسال شدن ممنون میشم تکرار شده هارو حذفشون کنین
راستی من در رسانه ی صفر درجه ی کلوب متن شمارو قرار دادم به مناسبته روزه نویسنده
روزتون مبارک نویسنده ی ارزشمندم
دوشنبه 11 آذر 1392 05:28 ب.ظ
چقدر خوشحالم از کشف شما
..
بیان ساده برای تفهیم ب کل اجتماع
ادبیاتی روان
..
بی اندازه روحتون رو می ستایم گرامی
دوشنبه 11 آذر 1392 05:28 ب.ظ
آدرس وبلاگم اشتباه شده بود..
..
تلخ ترین خبر ترک کردن قلم شماس
..
امیدوارم هرگز متوقف نشی
دوشنبه 11 آذر 1392 05:26 ب.ظ
آدرس وبلاگم اشتباه شده بود..
..
تلخ ترین خبر ترک کردن قلم شماس
..
امیدوارم هرگز متوقف نشی
دوشنبه 11 آذر 1392 05:23 ب.ظ
چقدر خوشحالم از کشف شما
..
بیان ساده برای تفهیم ب کل اجتماع
ادبیاتی روان
..
بی اندازه روحتون رو می ستایم گرامی
دوشنبه 11 آذر 1392 05:22 ب.ظ
چقدر خوشحالم از کشف شما
..
بیان ساده برای تفهیم ب کل اجتماع
ادبیاتی روان
..
بی اندازه روحتون رو می ستایم گرامی
شنبه 3 فروردین 1392 12:55 ق.ظ
سلام
حال همه ی ماخوب است
اما....
توباور مکن .
پنجشنبه 20 مهر 1391 04:39 ب.ظ
سلام.
واقعا شعرات حقیقت دارن،من از همه ی شعرات یه دفتر درست کردم،
چون هنوز کتابت ونتونستم پیدا کنم،
شعرات آدمو آروم میکنه،مثل شعرای استا پناهی که باعث میشد از دنیا فاصله بگیری،مخصوصا وقتی با صدای خودشون گوش میدادم،
امیدوارم زودتر شما هم شعرات ودکلمه کنی،منتظریم.
همیشه سربلند باشی
دوشنبه 16 مرداد 1391 04:56 ق.ظ
حرفاتو می فهمم سینا جان
وقتی به کسی میگم دانشجوی ادبیاتم وبا دلسوزی میگه برو دنبال یه رشته دیگه دیوانه جان!
می فهمم چی میگی
جاودانه باشی مثل پدرت
چهارشنبه 11 مرداد 1391 12:30 ق.ظ
عالیی واقعا من خیلی شعر های پدرتون و دوست داشتم الانم که شعرای شما رو خوندم همون حسی بود که شعر های پدر رو می خوندم
عالیییییییییی
سینا پناهیسپیده عزیز ممنون از دلگرمی هایت !
چهارشنبه 21 تیر 1391 03:35 ب.ظ
سلام سینا جان
كاشكی تو هم شعرهات رو دكلمه كنی...
گوش دادن به شعر از زبون خود شاعر حس شعر رو خیلی بیشتر می رسونه
با سپاس و درود
سینا پناهیسلام بارون عزیز . موافقم و شاید این کا را کردم به زودی زود !
دوشنبه 12 تیر 1391 03:01 ب.ظ
درك زیبایی دركی زیباست
هر كسی این درك رو نداره
پس برامون بنویس سینا
یکشنبه 11 تیر 1391 03:25 ق.ظ
سلام سینا جان . این نصف شبی همه مطالب وبلاگت رو پشت سر هم خوندم . قسمتی از مطلبت رو هم در فیس بوکم گذاشتم . اونجا که میگن " بیکاری " . ذهنی خلاق و مستعد دارید . مطمئن هستم بسیار بهتر از اینها میتونید کار کنید . " گندیده ایم ، و بوی تعفن ما ، جریان سیال زمان را ، آلوده کرده است . نه جرقه ایی که بر روح خسته ما آتش زند ، و نه قطره ایی که آتش وحشت ما را خاموش کند . سراب یادت هست ؟ همیشه یک قدم از من دور بودی ! و آرزو ، در تابوت سیاه قلبم ، آسوده بخواب . بوی تعفن من مرده ها را آزار نخواهد داد . و تو ای زندگی ! به زودی از چهار چوب ترک خورده ات گذر خواهم کرد ، و قدم بر جاده های مردگان خواهم گذاشت . بوی تعفن من ، مرده ها را آزار نخواهد داد . "
موفق باشید .
سینا پناهیسلام کوروش عزیز !
ممنون که وبلاگم خواندید و ممنونتر از دلگرمی هایت
بوی تعفن ما ،مرده ها را آزار نخواهد داد (بسیار زیبا )
یکشنبه 4 تیر 1391 09:05 ب.ظ
سلام تاتا
من به فدای ادبیاتت و پاره پورگیش و خودت و فلسفت و معکوسیش و تاریکیاتو ذهنت و ناقصیش ...
سه شنبه 30 خرداد 1391 07:23 ب.ظ
من از دوستان اجازه میخوام تا در حد خودم مطلبی عرض کنم.
جناب (.) عزیز..
شاعری و یا هر هنر دیگه ای ، قبل از اصول و فنون به "حس" نیاز داره. و حالا شاعری، در این میان بیشتر. چون اصل واژه ی شعر یعنی حس و ادراک. هرکسی ادراکات خودشو بیان میکنه. هرکسی به زبانی و به شکلی. و در میان این همه سبک و شکل و سیاق، یکی غزل رو می پسنده یکی رباعی رو و یکی هم شعری به سبک حسین پناهی که پسرش ادامه رُوِش هست.اصلا قوانین ایجاد هنر بر مبنای همون حس زیبایی شناسیش بنا شده. یعنی اول اون "حسه" بوده بعد قوانینش بوجود اومده.
حالا اینکه من مثلا یه سبک شعر رو دوست ندارم یا نمیتونم باهاش ارتباط برقرار کنم دلیل نمیشه که اون سبک ، مشکل داره یا نمیشه در گروه هنر مورد بحث قرار بگیره..

سینا پناهیمنطقی بود من باهات موافقم سحر عزیز و مهربان
سه شنبه 30 خرداد 1391 01:08 ب.ظ
سلام.
درباره ی توهین اون دوستمون و بقیه ی حرفهای دوپهلوی شما سکوت می کنم چون نمی خواهم بحث بر سر روشنفکری من و شما بشود و هرکسی طناب زبان را بیشتر به سمت خودش کشید بشود روشن فکر ...
اما در مورد شاعریتان !... :
از این رو من به شما گفتم که شاعر نتیستید چون اعتقاد دارم شاعر بودن مثل نجاری و بنایی و پزشکی و مکانیکی و هر فن دیگه اصول دارد ، البته منظور از اصول در اینجا شاعری به سبک کلاسیک در ظرف قافیه و ردیف نیست . شما در نظر بگیرید که شاید تنها شاید من هم مطالعاتی در زمینه شعر دارم و به این خاطر گفتم که شما شاعر نیستید که اصول شعر رو بلد نیستید و در مورد شعر معاصر ایران به شما پیشنهاد می دم که کتاب تازه چاپ شده ی دکتر شفیعی کدکنی به نام خشت و آینه را مطالعه کنید تا دلیل های من برای شاعر نبودن شما و خیلی از دیگران معلوم شود ...
سینا پناهیدوست عزیزم سلام
کاش دفتر دوم من چاب بود تا شما مقدمه اش را می خواندید !من شعر خالص نمینویسیم و سعی من پیدا کردن نوعی نوشتن برای افکارم و هیچ سبکی را انتخاب نکردم جز سبک هک شدن کلمات در ذهنم ! در واقع شعرهای (نوشته ها ) حرفه ای من از احتضار جنین شروع میشود که مخاطب با سبکی جدید و در عین حال پیچیده مواجه می شود که من اسمش را گذاشتم فلسفه معکوس (البته بدون ادعا و منم منم و حرف حدیث) دفتر شعر اول من شعرهای 13 سالگی من تا 23 سالگی بود که چند شعر مشترک هم من و پدرم داشتیم پس من اصول شعر را از پدرم یاد گرفتم و به قولی با هزاران کتاب دیگران که چگونه شعر باید گفت کاری ندارم (گاهی اوقات با یک جمله میشود حرفهای یک رمان هزار صفحه ای را گفت ) جز چهار چوب بنیادی شعر و نوشتن ،اصولی (باید ها و نباید ها ) وجود ندارد وگر نه همه مثل حافظ می نوشتند چون حافظ آنگونه می نوشت .
شما فرض کنید پرسه های شرقی من ویجر بود که برای اکتشاف به فضا ی نا معلوم شعر فرستادم و احتضار جنین شاتل من است که با توجه به تجربیات بیشتر از ویجر و سفرش حتمن بهتر خواهد شد !
دوست عزیز، من کامل نیستم چون انسان م و ما از هم یاد میگیریم و به هم می دهیم !برای نتیجه افکار مان اول باید بپرسیم چرا ها ، دلیل ها ، برداشت ها را وتا به شناخت همدیگر برسیم برای نقد بهتر !
ممنون میشم ایمیلتون بفرستید تا بدانم شما خودتان را در پشت کلمات پنهان نمی کنید !
با تشکر و عذز خواهی بابت پولی صرف کتاب به درد نخور من کردید و ذهنی که خسته کلمات من شد !
دوشنبه 29 خرداد 1391 06:03 ق.ظ
این خیلی جرأت میخواد که برای یک گذران سالم و ساده درگیر قراردادهای دست و پاگیر زندگی نشدی و کاری رو دنبال میکنی که استعداد و علاقه شو داری..
من شخصا هنوز این جرأت رو پیدا نکردم..
سینا پناهیامید تنها چیزی است که انساتها به آن محتاج اند .
ممنون از دگرمیهایت و امید
دوشنبه 29 خرداد 1391 12:25 ق.ظ
سلام سینا جان
در جواب کسایی که میگن شاعر نیستی باید بگم که این شعر ها تو هر کله ی پوکی نمیره فرو
موفق باشی
سینا پناهیممنون از حمایت و دلگرمی شما
یکشنبه 28 خرداد 1391 11:17 ق.ظ
سلام. در جواب کسی که به شما میگه که شاعر نیستید میخوام بگم. البته جسارت نشه ولی اون ابله نمیدونه کسی که زندگی شاعرانه ای داره بهترین شاعر دنیاست
سینا پناهیسلام ایمان جان .
جالبی این دوست ژان وال ژانمون اینکه چیزی نوشت که فقط خودش نقد میکنه جلوی اینه نشسته ! و البته هیچ ربطی به پستی من داشتم نوشته ایشون نداشت جز بخش شعر و شاعری که دوستمون نظر خودشه گفت !
ممنونم از تعبیر زیبا ی که نوشتی
شنبه 27 خرداد 1391 07:47 ب.ظ
این سلام کیه خیلی روش زیادشده شیطونه میگه فکشوبیارم پایین.یکی نیس بگه توکه جربزه نداری حتی اسمتو بنویسی چرا میای کامنت میزاری اخه.امان ازعقده.البته درکت میکنم چون منم دارمش منتهافرق منوتوتوخیلی چیزاس.عقده من امثال شماهایین ولی عقده شماها؟؟؟متاسفم نمیگم توچیه تاتوخماریش بمونی اینم بشه جزء عقده هات.راستی توکه بلدی شعربگیوشاعرشناسی بگوبینیم جی حالیتههه اصلا.بروعزیزم بروخدا روزیتوجای دیگه حواله کنه.بروبهت فشارمیادبرررو
شنبه 27 خرداد 1391 11:59 ق.ظ
سلام ...

هرچند هرکس لحن خودش رو برای حرف زدن انتخاب می کند ، با همه ی ادعایی که در شاعری نویسنده وجود دارد اما اصلا لحن این نوشته لحن یک شاعر نیست ، ورای همه ی قضاوتها این هم شیوه ی تازه ای از جماعت منورالفکر ما شده است که با کوفتن مشت به سر مردم عوام و دور و وریهاشان خود را ارجمند و اهل چراغ و کتاب معرفی نمایند ، امورات عادی زندیگیشان را به سخره بگیرند و کتاب خواندن خودشان را به رخشان می کشند ...
و شک ندارم که همین مردم عوام از شما شاعرترند آنها زندگی می کنند چیزی که هنر از بدو تولدش به دنبالش می گردد .
یک بار از دوستی خاطره ای از مرحوم پدر شما شنیده ام که آن روزها در معنیش سرگردان شدم ولی حالا می فهمم نگاهش رو .
می گفت که یکبار مرحوم پناهی از شهر آمده بود وقتی مارا دید گفت امروز هفت تا حافظ تو خیابان دیدم ! آنها را از چشمهایشان شناختم ! ومی گفت که من حافظ های زیادی را می شناسم که حتی یک خط شعر هم نخوانده و ننوشته اند .
گذشته از همه ی اینها اما در باب شعر و شاعری ادعایش در این مملکت باید به این جمله ی دکتر سروش بسنده کنم که می گفت اگر تو کشور ما به جای هر شاعر یک گاو شیر ده داشتیم مملک ما گلستان می شد ! شاعرانی که ... هی ...آه

ولی با همه ی اینها کسی حق ندارد به دیگری بگوید خاک برسرت که شاعری ... ولی از این بابت هم کسی حق ندارد که همین ها که گفتم ...
اما درباره ی شعر های شما ، من کتاب شعر شما رو خوندم و در حد بضاعت فکر من و مطالعاتی که در این زمینه دارم و در حد یک خواننده که می تونه نظر خودش رو عرضه کنه، می گویم که شما شاعر نیستید ولی شاید زندگی شاعرانه ای داشته باشید البته شاید ...

( خیلی خواستم چشم ببندم و از کنار نوشتتون گذر کنم اما نتونستم ... به هر حال ...)

نمی شود با کلاشنیکف شهر گفت !
سینا پناهیسلام دوست عزیز و ممنون از اینکه به صراحت حرف دلتان را زدید و همه حرفهایتان را با جان و دل خواندم .
بحث حقوق بشر در بین نیست یا عوام وخواص بودن افراد ! دوست من همین تناقض گویی ها باعث کشیدن این حصار بین جامعه عوام و جامعه خواص شده است منظور من برداشت ناصحیح از یک نوشته یا شخص است (نقد غلط یا برداشت اشتباه این قسمت یادمان باشد ) در نوشته من جایی نیست که اورده باشم من در دفتر کارم نشسته ام لیوان چای یا قهوه یا... در دستم بود و مردم این حرفها را می گویند گفتم می ایند می نشنیند و شروع میکنند و این یعنی من خود جز عوام هستم یعنی دفاع از انچکه درست می دانمش (عمل ،عکس العمل !
من از جوی گفتم که احتمالاشما به هیچ عنوان تجربه اش نکردید
دوستان زیادی دارم که به خاطر عقاید خیلی از اطرافیانشان نام دیگری برای خودشان انتخاب کرده اند و در هنر در هر رشته ای از هنر در حال جان کندن هستند یعنی میروند در شهری دیگر بنایی میکند و عمله گری تا از تیر همین افراد به دور باشند و راحت و شاید هم معروف هستند و شما بر شعر هایشان آخ و اوف راه انداختید در زمانی..شما اسمم را بزار سیبل تیر، به خاطر دیگر دوستانم در هنر که کارتون خوابی میکنند که سالی یک بار خانواده را نمی بینند که کلیه هایشان از کار زیاد از کار می افتد.و.... ! پس دوست عزیزم ما مردمی هستیم که ژان وال ژان نیاز نداریم یا همیشه یکی از ما کاسه داغ تر از آش می شود خود را ژان داغ ژان احساس می کند که که متاسفانه از منطق بدور میشود !
من به عنوان یک نویسنده شعاری دارم انهم اینکه ذهن نویسنده شکار و ذهن مخاطب شکار چی و دوست خوبم این حد ما را تعیین میکند که مخاطب می تواند شعر را قبول یا رد کند نه نویسندگی یا شاعری یک فرد را ! فکر کنم کمی زود قضاوت کردید لطفا شما صفحات قبلی منِ به قول شما (منورالفکر) را مطالعه کنید من توضیح دادم که پرسه های من سلام من به دنیای شعر است تاتی تاتی من بر گستره ادبیات و من ادمی نیستم که بی دلیل کلمه را پشت کلمه ای بگذارم پس مرا به دقت بخوان عزیز دل شعر و همه افتخاراتش برای انها که به دنبالش هستند و جماعت منورالفکر راستین و واقعی !
و در آخر این شعر را خوب بخوانید که میدانم معنایش را خوب می دانید
گروهِ ما شاعرانِ خوبی هستند
همه برای سیگارِ خامِ هم کبریت می کشیم
و براغی هم قندان هُل می دهیم !
لبخد می زنیمُ
با دستانی که از پاکیُ اشتیاق می لرزد ،
دفترچه های کوچکُ بزرگِ خود را
زیرِ صندلی ها پنهان می کنیم !
می گوییمُ گوش می دهیم
و این چنین شبِ ما
آگینِ عطرُ لبخند سپری می شود !
تنها بزغاله ها می دانند طعمِ تلخ بادامِ خامِ ما !
کِی سر می رسد
مرگِ این همه خوبُ خوبی ها ؟
برزخی که در آن
هیچ قندانی جا به جا نمی شود
و کسی دانه کبریتش را ،
حرام سیگارِ دیگری نمی کند ؟
این اتفاقِ شوم وقتی افتادنی ست
که در یکی از شب ها ،
یکی از دوستان شعری بخواند ،
که در توانِ سرایشِ هیچ کسِ دیگر نباشد .........
چهارشنبه 24 خرداد 1391 08:47 ق.ظ
سلام سینا. امیدوارم حال و هوای دلت خوب باشه. خیلی قشنگ مینویسی عین همیشه. چه ارث قشنگی بهت رسیده. همه ی اینایی که گفتید روزمرگی های منم هست. پیروز باشید
سینا پناهیسلام ایمان جان .خوشحالم همراهیم !
دوشنبه 22 خرداد 1391 01:11 ق.ظ
وای خدا مردم ازبس کیف کردم.بقول یشاعری ک اسمش یادم رف نه تدا توانمت خواند نا بشرتوانمت گف متحیرم چه نامم....معررررکه بود دعدیش جونم.
سینا پناهی ممنون به خاطر دلگرمیت
پنجشنبه 18 خرداد 1391 08:30 ب.ظ
سلام مرسی که به وبلاگ من سر زدید تشکر

گاهی وقتا یه دل نوشته هایی مینویسم که

احساسم را در پس عقل به حقارت نکشانم...
سینا پناهیلذت بردم از خواندن بلاگتون !
پنجشنبه 18 خرداد 1391 01:27 ب.ظ
سلام
البته من از جنس همون آدم کت و شلوار پوشی هستم که صبح رو شب میکنم و به قولی اطمینانی برای وامهام.
کاملا" حق با شماست.
سینا پناهیسلام ساحل خانم
قصد من توهین به شخصیت ادمها نبود در این نوشته من مثال تصوری از ذهن فتالیستها زدم
سه شنبه 16 خرداد 1391 02:30 ب.ظ
درود سینا پناهی عزیز
خیلی خوشحال شدم وقتی كامنتهاتون رو در وبلاگ خط خطی ام دیدم. منت گذاشتید.

روزهاتان پر از رنگین كمانهای فصل گم كرده سال
سینا پناهیلذت بردم از وبلاگ بسیار خواندنی شما !
دوشنبه 15 خرداد 1391 12:10 ب.ظ
درود سینا پناهی عزیز

شعرهای پدر گرامیتون رو بی نهایت و بی نهایت دوست دارم. حسین پناهی نازنین واقعا صمیمانه شعر گفته اند. یادشون گرامی.
دكلمه ستاره های ایشون تنها همدم من هست وقتی از دست روزگار به گوشه ای میخزم. برام مثل لالایی مادر میمونه.
خسته نباشید و دست مریضاد به شما كه راه پدر رو با احساس و زیبا ادامه میدید.حسین پناهی همیشه در شعرها و دكلمه های بینهایت قشنگش برای همیشه در دل ما زنده است.

هر وقت سر مزار پدر رفتید از طرف من هم ایشون رو دیدار كنید.

سینا پناهیاز اینکه که نوشتید و از این همه دلگرمی شما
ممنونم
یکشنبه 14 خرداد 1391 03:25 ب.ظ
داداش ما درد می کشیم...خلاص
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30
سینا پناهی . نفرینم کن به خاطر بی فرجامی لحظات
انسان پرنده ای است با آوازهای مسموم. (حسین پناهی)
درباره وبلاگ

به فصل فصل زندگی ام
نگاه کردم
دیدم سال به سال
تنها و تنهاتر می شوم .
خدای من !!!!!!!!!!!!!
عروسک دست ساز من هم
مرا فروخت .

سینا پناهی

مدیر وبلاگ : سینا پناهی
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
Instagram